تبليغاتX
چیستان سخن


چیستان سخن

چیستان همان ناگفته های دیروز و امروز من است!

وقتی به تو می اندیشم و فکر می کنم دیگر پنجره های نگاهم بر دشت های سر سبز و پهناور بسته می شود و این توئی که تمام وجودم را به تسخیر در آورده ای و من دریایی که آرامشش رادر پاروی زورق عشق تو جستجو می کنم. آیا بوسه های بی وقفه امواج را بر زورق خود احساس می کنی؟ گر چنین است پس پارو را آرام تر بزن، زیرا نمی خواهم لحظه ها این چنین شتابان بگذرند....!

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 11:36 توسط ارغوان| |

اشاره انگشتان دستی به دور در سایه غباری گم می شود و من شیشه ته استکانی عینک خود را پاک می کنم شاید در آن غبار مجهول دور دست چیزی که سالها در جستجویش بودم ببینم. نمی دانم چرا عینک های مردم شهر ما غبار گرفته است و تیشوزها تقلبی شده اندو خط کشی خیابان های شهر پاک شده اند و بر تابلوهای راهنمایی پوستر تبلیغاتی چسبانده اند! چرا در پیاده روها ی عابر پیاده اجناس مغازه ها ارنج شده است؟ و عابر پیاده بر ریسمان مرگ بخت خویش در خیابان راه می رود تا صدای بوق ماشین ها فضای متلاشی شهر را بشکافد و غم ترافیک را در گلدان افسردگی بکارد.و چراغ های خیابان از نور افشانی بر چنین احوالی شرمگین باشند.......!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 11:19 توسط ارغوان| |

بعضی وقتها از خود می پرسم تو کی هستی؟!خود را با دیگر موجودات زنده که به ذهنم میآید مقایسه میکنم بعد به خود میگویم:تو آفریده خدا هستی،خدای یکتا،خدایی که خالق جهان هستی است.خدایی که به تو عقل داد تا بر دیگر موجودات زنده برتر باشی.خدایی که به تو آزادی داد تا راحت زندگی کنی،راحت نفس بکشی بخوری و بیاشامی و خدا را شکر کنی.اما وقتی به اطراف خود نگاهی میکنم به خود میگویم:"فعلا کف کن بیچاره" مگر تو خیالاتی شده ای؟کی به تو گفته است که اکسیژن را همین طوری با سوراخ دماغت غورت بدهی؟کی به تو گفته است که چشمانت را همین طوری آزاد باز و بسته کنی؟چه کسی به تو گفته است که بروی دنبال خدای آسمانی؟در صورتی که ما هزاران خدای زمینی داریم!بیا بیا اینجا!نگاهم به آدم چکمه پوشی می افتد که شمشیر را از غلاف بیرون آورده و گذاشته روی شاهرگ گردنم در حالی که چکمه اش گذاشته روی پایم سمت دیگر صورتم را به رگبار سیلی گرفته است من درد سیلی ها را حس میکنم اما نمی توانم صورتم را بر گردانم زیرا شمشیری که گذاشته روی شاهرگ گردنم را قطع میکند.دادی بلند سر داد و گفت: بگو ببینم بچه کدام گورخری هستی؟ در حالی که از درد مینالیدم و لب و لوچه ام میلرزید گفتم:بچه آدم مادرم حوا،خانه ام مستاجر زمین،شغلم بندگی خدا.. اما او همچنان خشمگین است و دو باره داد زد:غذا چه خوردی؟ با همان پریشان حالی گفتم: غذایی نبود که بخورم،لباسی نبود که بپوشم، کفش هایم توی طاقچه جا مانده است،موش ها تمام برگ درخت زردآلو را خورده اند،گربه ده ما آبستن نمی شود،طوفان سیاه می وزد ابرها نمی توانند ببارند..او که خشم تمام وجودش را فرا گرفته بود فریاد زد: برو برگ زردآلو بیاور می خواهم لباسم رابا آن تزئین کنم باید لباسم آراسته و به کام دلبر باشد. من که برگ زردآلو را بین زندگی و مرگ میدیدم با التماس و تمنا از او خواستم که مرا عف کند زیرا موش ها تمام برگ زرد آلوها را خورده بودند اما او با فریادی قهرآمیز گفت:عف و بخششی در کار نیست باید آنچه گفتم اطاعت کنی وگر نه گردنت را می زنم در ضمن باید گربهء ده تان هم بیاوری اینجا میخواهم آن را به سلاخ بکشم و پوستش را پر از چشم و گوش موش کنم تا عبرتی شود برای گرسنگی...!

نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 17:21 توسط ارغوان| |


Design By : Night Skin